اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

80

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

و عثمان بن حنيف بر او درآمد و گفت : اى امير مؤمنان مرا با ريش فرستادى و بى ريش نزد تو بازآمدم ، و داستان را به دو بازگفت . سپس امير المؤمنين وارد بصره شد و جنگ جمل در جايى بنام « خريبه » در جمادى الاولى سال 36 روى داد . طلحه و زبير با همراهان خود بيرون آمدند و آماده بجنگ شدند پس على نزد ايشان فرستاد كه چه مىجوئيد و چه مىخواهيد ؟ گفتند خون عثمان را مىخواهيم . على گفت : لعن الله قتلة عثمان ، « خدا كشندگان عثمان را لعنت كند . » اصحاب على نيز بصف ايستادند پس بانان گفت : لا ترموا به سهم و لا تطعنوا برمح و لا تضربوا بسيف [ . . . ] اعذروا ، « تيرى نيندازيد و نيزه اى به كار نبريد و شمشيرى نزنيد [ . . . ] اتمام حجت كنيد . » پس مردى از لشكر دشمن تيرى انداخت و مردى از اصحاب امير المؤمنين را كشت و كشته او را نزد على آوردند . پس گفت : اللهم اشهد ، « خدايا گواه باش . » سپس مردى ديگر تيراندازى كرد و به عبد الله بن بديل بن ورقاء خزاعى رسيد و او را كشت پس برادرش عبد الرحمن او را برداشت و نزد على آورد . پس گفت : اللهم اشهد ، « خدايا گواه باش » . سپس جنگ آغاز شد و بنو ضبه پيرامون شتر را گرفتند و پرچم را نيز بدست داشتند ، پس دو هزار از آنان كشته شد و ازد پيرامون جمل را گرفتند و دو هزار و هفتصد كشته دادند و كسى مهار شتر را نمىگرفت مگر آنكه جان بر سر اين كار مىنهاد ، پس طلحة بن عبيد الله در معركه كشته شد ، مروان ابن حكم تيرى بسوى او انداخت و او را از پا در آورد و گفت : به خدا سوگند پس از امروز خون عثمان را نخواهم خواست و من او را كشتم . پس طلحه چون بيفتاد گفت : به خدا سوگند هرگز مانند امروز پير مردى از قريش را بيچاره تر از خود نديدم ، من به خدا سوگند هرگز در موقفى جز اين موقف نايستادم مگر آنكه جاى پاى خود را در آن شناختم . و على بن ابى طالب به زبير گفت : يا ابا عبد الله ادن الى اذكرك كلاما سمعته انا